سلام به همه دوستان
وقتتون بخیر
نمیدونم باید از کجا شروع کنم!ولی نیاز به کمک دارم.
من در دوره مجردیم ادم خیلی شاداب و خنده رو و اجتمائی بودم و خیلیها ارزو میکردند که مثل من باشن.
حدود 3 سال پیش ازدواج کردم و از زندگیم هم خیلی راضی بودم تا دخالتهای خانواده ی همسرم شروع شد و در هر نقطه از زندگیم اثری پیدا شد که باعث بروز نابسامانیهایی توی چهارچوب زندگی شیرین ما شد.
با اینکه با همسرم رفیق هم هستم تونستم باهاش به ارومی درد دل کنم و از این مشکل باخبرش کردم که داره به زندگیمون اسیب میزنه ولی متاسفانه گوشش بدهکار این حرفها نبود و خانوادشو عاری از هر عیب و ایرادی میدونست....
تا اینکه یواش یواش این مشکلات به حد اعلای خودش رسید و باعث بگو مگو و مشاجره بین ما شد!!!!
با اینکه همسرم رو خیلی دوست دارم و میپرستمش ولی دیگه طاقت نیاوردم و در حین یکی از این مشاجرات درگیر شدیم و من کاری که نباید میکردمو کردم....بعد از این ماجرا ازش معذرت خواهی کردم و تا اوجائی که میتونستم به باب دلش رفتار کردم.
حدود یکسال از این موضوع گذشت و هنوزم نتونستم اونجور که باید باشم زندگی کنم و هر روز این زندگی کسالت بارتر از قبل میشه تا حدی که احساس سرخوردگی میکنم و روحیه ام رو از دست دادم و دائم عصبانی هستم و به کوچکترین مسئله واکنش نشون میدم و تمام زندگی برام بی اهمیت شده و به هیچ عنوان برای به خونه رفتن رغبتی ندارم و فقط دوست دارم تنها باشم و با خودم فکرو خیال کنم و پیاده روی کنم و به با هم بودن زوجین غبطه بخورم .
از دوستان خواهش میکنم که اگر راه حل مناسبی دارند توصیه کنند (البته به روانپزشک هم مراجعه کردم ولی متاسفانه بهبود حاصل نشده)
وقتتون بخیر
نمیدونم باید از کجا شروع کنم!ولی نیاز به کمک دارم.
من در دوره مجردیم ادم خیلی شاداب و خنده رو و اجتمائی بودم و خیلیها ارزو میکردند که مثل من باشن.
حدود 3 سال پیش ازدواج کردم و از زندگیم هم خیلی راضی بودم تا دخالتهای خانواده ی همسرم شروع شد و در هر نقطه از زندگیم اثری پیدا شد که باعث بروز نابسامانیهایی توی چهارچوب زندگی شیرین ما شد.
با اینکه با همسرم رفیق هم هستم تونستم باهاش به ارومی درد دل کنم و از این مشکل باخبرش کردم که داره به زندگیمون اسیب میزنه ولی متاسفانه گوشش بدهکار این حرفها نبود و خانوادشو عاری از هر عیب و ایرادی میدونست....
تا اینکه یواش یواش این مشکلات به حد اعلای خودش رسید و باعث بگو مگو و مشاجره بین ما شد!!!!
با اینکه همسرم رو خیلی دوست دارم و میپرستمش ولی دیگه طاقت نیاوردم و در حین یکی از این مشاجرات درگیر شدیم و من کاری که نباید میکردمو کردم....بعد از این ماجرا ازش معذرت خواهی کردم و تا اوجائی که میتونستم به باب دلش رفتار کردم.
حدود یکسال از این موضوع گذشت و هنوزم نتونستم اونجور که باید باشم زندگی کنم و هر روز این زندگی کسالت بارتر از قبل میشه تا حدی که احساس سرخوردگی میکنم و روحیه ام رو از دست دادم و دائم عصبانی هستم و به کوچکترین مسئله واکنش نشون میدم و تمام زندگی برام بی اهمیت شده و به هیچ عنوان برای به خونه رفتن رغبتی ندارم و فقط دوست دارم تنها باشم و با خودم فکرو خیال کنم و پیاده روی کنم و به با هم بودن زوجین غبطه بخورم .
از دوستان خواهش میکنم که اگر راه حل مناسبی دارند توصیه کنند (البته به روانپزشک هم مراجعه کردم ولی متاسفانه بهبود حاصل نشده)